اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 261 - غزلیات حافظ

درآ که در دل خسته توان درآید باز

بیا که در تن مرده روان درآید باز


بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست

که فتح باب وصالت مگر گشاید باز


غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت

ز خیل شادی روم رخت زداید باز


به پیش آینه دل هر آن چه می‌دارم

بجز خیال جمالت نمی‌نماید باز


بدان مثل که شب آبستن است روز از تو

ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز


بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ

به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز

غزل شماره 260 - غزلیات حافظ

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز

عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز


فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل

ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز


آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست

چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز


پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی

بی شمع عارض تو دلم را بود گداز


صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش

بشکست عهد چون در میخانه دید باز


از طعنه رقیب نگردد عیار من

چون زر اگر برند مرا در دهان گاز


دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت

از شوق آن حریم ندارد سر حجاز


هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست

بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز


چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان

حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز

غزل شماره 259 - غزلیات حافظ

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز


نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی

که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز


ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل

که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز


طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق

به قول مفتی عشقش درست نیست نماز


در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر

در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز


به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی

که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز


فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق

نوای بانگ غزل‌های حافظ از شیراز

غزل شماره 258 - غزلیات حافظ

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز


روندگان طریقت ره بلا سپرند

رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز


غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب

که نیست سینه ارباب کینه محرم راز


اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست

من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز


چه گویمت که ز سوز درون چه می‌بینم

ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز


چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت

که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز


بدین سپاس که مجلس منور است به دوست

گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز


غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست

جمال دولت محمود را به زلف ایاز


غزل سرایی ناهید صرفه‌ای نبرد

در آن مقام که حافظ برآورد آواز

غزل شماره 257 - غزلیات حافظ

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر


در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ

بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر


ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش

در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر


چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک

آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر


در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص

ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر


صوف برکش ز سر و باده صافی درکش

سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر


دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر


میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر


رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم

گونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر


حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را

که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر