-
غربت
دوشنبه 24 خرداد 1395 14:38
ماه بالای سر آبادی است ، اهل آبادی در خواب. روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم. باغ همسایه چراغش روشن، من چراغم خاموش ، ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب. غوک ها می خوانند. مرغ حق هم گاهی. کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها. و بیابان پیداست. سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست. سایه هایی از دور ، مثل...
-
همیشه
دوشنبه 24 خرداد 1395 14:37
عصر چند عدد سار دور شدند از مدار حافظه کاج. نیکی جسمانی درخت بجا ماند. عطف اشراق روی شانه من ریخت. حرف بزن، ای زن شبانه موعود! زیر همین شاخه های عاطفی باد کودکی ام را به دست من بسپار. در وسط این همیشه های سیاه حرف بزن ، خواهر تکامل خوشرنگ! خون مرا پر کن از ملایمت هوش . نبض مرا روی زبری نفس عشق فاش کن. روی زمین های محض...
-
ندای آغاز
یکشنبه 23 خرداد 1395 19:43
کفشهایم کو، چه کسی بود صدا زد: سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ. مادرم در خواب است. و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر. شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیهها میگذرد و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا میروبد. بوی هجرت میآید: بالش من پر آواز پر چلچلههاست. صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان هجرت...
-
صدای دیدار
یکشنبه 23 خرداد 1395 19:42
با سبد رفتم به میدان، صبحگاهی بود. میوهها آواز میخواندند. میوهها در آفتاب آواز میخواندند. در طبقها، زندگی روی کمال پوستها خواب سطوح جاودان میدید. اضطراب باغها در سایه هر میوه روشن بود. گاه مجهولی میان تابش بهها شنا میکرد. هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش میداد. بینش همشهریان، افسوس، بر محیط رونق...
-
نشانی
یکشنبه 23 خرداد 1395 19:41
خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد، پس به سمت گل تنهایی...
-
شب تنهایی خوب
یکشنبه 23 خرداد 1395 19:39
گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند. شب سلیس است، و یکدست ، و باز. شمعدانی ها و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند. پلکان جلو ساختمان ، در فانوس به دست و در اسراف نسیم ، گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا. چشم تو زینت تاریکی نیست. پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا. و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو...
-
سوره تماشا
یکشنبه 23 خرداد 1395 19:15
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ . در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه...
-
ساده رنگ
دوشنبه 12 بهمن 1394 02:33
آسمان، آبیتر، آب آبیتر. من در ایوانم، رعنا سر حوض. رخت میشوید رعنا. برگها میریزد. مادرم صبحی میگفت: موسم دلگیری است. من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست. زن همسایه در پنجرهاش، تور میبافد، میخواند. من ودا میخوانم، گاهی نیز طرح میریزم سنگی، مرغی، ابری. آفتابی یکدست. سارها آمدهاند. تازه...
-
روشنی، من، گل، آب
یکشنبه 11 بهمن 1394 02:30
ابری نیست . بادی نیست. می نشینم لب حوض: گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب. پاکی خوشه زیست. مادرم ریحان می چیند. نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر. رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط. نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد! نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد. پشت لبخندی پنهان هر چیز. روزنی...
-
دوست
شنبه 10 بهمن 1394 02:28
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید. صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود. و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد. و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند. به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد. و...
-
جنبش واژه زیست
جمعه 9 بهمن 1394 02:26
پشت کاجستان ، برف. برف، یک دسته کلاغ. جاده یعنی غربت. باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب. شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط. من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس. می نویسم، و فضا. می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک. یک نفر دلتنگ است. یک نفر می بافد. یک نفر می شمرد. یک نفر می خواند. زندگی یعنی : یک سار پرید. از چه دلتنگ شدی ؟...
-
به باغ همسفران
پنجشنبه 8 بهمن 1394 02:18
صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد. و خاصیت عشق این است. کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت...
-
تپش سایه دوست
چهارشنبه 7 بهمن 1394 02:16
تا سواد قریه راهی بود. چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی ، شب درون آستین هامان. می گذشتیم از میان آبکندی خشک. از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار، کوله بار از انعکاس شهر های دور. منطق زبر زمین در زیر پا جاری. زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا میشد. پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین می کند. چو بدست ما...
-
تا نبض خیس صبح
سهشنبه 6 بهمن 1394 02:15
آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است ! ای سرطان شریف عزلت! سطح من ارزانی تو باد! یک نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد. یک نفر آمد که نور صبح مذاهب در وسط دگمه های پیرهنش بود. از علف خشک آیه های قدیمی پنجره می بافت. مثل پریروزهای فکر، جوان بود. حنجره اش از صفاف آبی شط ها پر شده بود. یک نفر آمد کتاب های مرا برد. روی...
-
آب
دوشنبه 5 بهمن 1394 02:14
آب را گل نکنیم: در فرودست انگار، کفتری میخورد آب. یا که در بیشه دور، سیرهٔی پر میشوید. یا در آبادی، کوزهٔی پر میگردد. آب را گل نکنیم: شاید این آب روان، میرود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی. دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب. زن زیبایی آمد لب رود، آب را گل نکنیم: روی زیبا دو برابر شده است. چه گوارا این...
-
از روی پلک شب
یکشنبه 4 بهمن 1394 23:51
شب سرشاری بود. رود از پای صنوبرها، تا فراترها رفت. دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود. در بلندیها، ما دورها گم، سطحها شسته، و نگاه از همه شب نازکتر. دستهایت، ساقه سبز پیامی را میداد به من و سفالینه انس، با نفسهایت آهسته ترک میخورد و تپشهامان میریخت به سنگ. از شرابی دیرین، شن تابستان در رگها و...
-
آفتابی
شنبه 3 بهمن 1394 23:49
صدای آب می آید ، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟ لباس لحظه ها پاک است. میان آفتاب هشتم دی ماه طنین برف ، نخ های تماشا ، چکه های وقت. طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز. چه می خواهیم؟ بخار فصل گرد واژه های ماست. دهان گلخانه فکر است. سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند. ترا در قریه های دور مرغانی بهم تبریک می گویند....
-
از آبها به بعد
جمعه 2 بهمن 1394 23:48
روزی که دانش لب آب زندگی می کرد، انسان در تنبلی لطیف یک مرتع با فلسفه های لاجوردی خوش بود. در سمت پرنده فکر می کرد. با نبض درخت ، نبض او می زد. مغلوب شرایط شقایق بود. مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت. انسان در متن عناصر می خوابید. نزدیک طلوع ترس، بیدار می شد. اما گاهی آواز غریب رشد در مفصل ترد لذت می پیچید....
-
چشمان یک عبور
پنجشنبه 1 بهمن 1394 21:51
آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا. عکس گنجشک افتاد در آب رفاقت. فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه. باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت. شاخه مو به انگور مبتلا بود. کودک آمد جیب هایش پر از شور چیدن. (ای بهار جسارت ! امتداد تو در سایه کاج های تامل پاک شد.) کودک از پشت الفاظ تا علف های نرم تمایل دوید، رفت تا...
-
وقت لطیف شن
چهارشنبه 30 دی 1394 21:50
باران اضلاع فراغت را می شست. من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم و خواب سفرهای منقش می دیدم. من قاتی آزادی شن ها بودم. من دلتنگ بودم. در باغ یک سفره مانوس پهن بود. چیزی وسط سفره، شبیه ادراک منور: یک خوشه انگور روی همه شایبه را پوشید. تعمیر سکوت گیجم کرد. دیدم که درخت ، هست. وقتی که درخت هست پیداست که باید بود، باید...
-
هم سطر، هم سپید
سهشنبه 29 دی 1394 21:48
صبح است. گنجشک محض می خواند. پاییز، روی وحدت دیوار اوراق می شود. رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را از خواب می پراند: یک سیب در فرصت مشبک زنبیل می پوسد. حسی شبیه غربت اشیا از روی پلک می گذرد. بین درخت و ثانیه سبز تکرار لاجورد با حسرت کلام می آمیزد. اما ای حرمت سپیدی کاغذ ! نبض حروف ما در غیبت مرکب مشاق می زند. در ذهن حال ،...
-
نزدیک دورها
دوشنبه 28 دی 1394 21:38
زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه. رفتم نزدیک: چشم ، مفصل شد. حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق. سایه بدل شد به آفتاب. رفتم قدری در آفتاب بگردم. دور شدم در اشاره های خوشایند: رفتم تا وعده گاه کودکی و شن ، تا وسط اشتباه های مفرح، تا همه چیزهای محض. رفتم نزدیک آب های مصور، پای درخت شکوفه دار گلابی با تنه ای از حضور. نبض...
-
نزدیک دورها
دوشنبه 28 دی 1394 21:38
زن دم درگاه بود با بدنی از همیشه. رفتم نزدیک: چشم ، مفصل شد. حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق. سایه بدل شد به آفتاب. رفتم قدری در آفتاب بگردم. دور شدم در اشاره های خوشایند: رفتم تا وعده گاه کودکی و شن ، تا وسط اشتباه های مفرح، تا همه چیزهای محض. رفتم نزدیک آب های مصور، پای درخت شکوفه دار گلابی با تنه ای از حضور. نبض...
-
متن قدیم شب
یکشنبه 27 دی 1394 21:37
ای میان سخن های سبز نجومی ! برگ انجیر ظلمت عفت سبز را می رساند سینه آب در حسرت عکس یک باغ می سوزد. سیب روزانه در دهان طعم یک وهم دارد. ای هراس قدیم ! در خطاب تو انگشت های من از هوش رفتند. امشب دست هایم از شاخه اساطیری میوه می چینند. امشب هر درختی به اندازه ترس من برگ دارد. جرات حرف در هرم دیدار حل شد. ای سر آغاز های...
-
سمت خیال دوست-برای ک.تینا
شنبه 26 دی 1394 21:36
ماه رنگ تفسیر مس بود. مثل اندوه تفهیم بالا می آمد. سرو شیهه بارز خاک بود. کاج نزدیک مثل انبوه فهم صفحه ساده فصل را سایه میزد. کوفی خشک تیغال ها خوانده می شد. از زمین های تاریک بوی تشکیل ادراک می آمد. دوست توری هوش را روی اشیا لمس می کرد. جمله جاری جوی را می شنید، با خود انگار می گفت: هیچ حرفی به این روشنی نیست. من...
-
تنهای منظره
جمعه 25 دی 1394 21:28
کاج های زیادی بلند. زاغ های زیادی سیاه. آسمان به اندازه آبی. سنگچین ها ، تماشا، تجرد. کوچه باغ فرا رفته تا هیچ. ناودان مزین به گنجشک. آفتاب صریح. خاک خوشنود. چشم تا کار می کرد هوش پاییز بود. ای عجیب قشنگ ! با نگاهی پر از لفظ مرطوب مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ، چشم هایی شبیه حیای مشبک ، پلک های مردد مثل انگشت های...
-
تا انتها حضور
پنجشنبه 24 دی 1394 21:27
امشب در یک خواب عجیب رو به سمت کلمات باز خواهد شد. باد چیزی خواهد گفت. سیب خواهد افتاد، روی اوصاف زمین خواهد غلتید، تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت. سقف یک وهم فرو خواهد ریخت. چشم هوش محزون نباتی را خواهد دید. پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید. راز ، سر خواهد رفت. ریشه زهد زمان خواهد پوسید. سر راه ظلمات لبه صحبت آب برق...
-
بی روزها عروسک
چهارشنبه 23 دی 1394 21:26
این وجودی که در نور ادراک مثل یک خواب رعنا نشسته روی پلک تماشا واژه هایی تر و تازه می پاشد. چشم هایش نفی تقویم سبز حیات است. صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است. سال ها این سجود طراوت مثل خوشبختی ثابت روی زانوی آدینه ها می نشست. صبح ها مادر من برای گل زرد یک سبد آب می برد، من برای دهان تماشا میوه کال الهام...
-
اینجا پرنده بود
سهشنبه 22 دی 1394 21:26
ای عبور ظریف ! بال را معنی کن تا پر هوش من از حسادت بسوزد. ای حیات شدید ! ریشه های تو از مهلت نور آب می نوشد. آدمی زاد- این حجم غمناک- روی پاشویه وقت روز سرشاری حوض را خواب می بیند. ای کمی رفته بالاتر از واقعیت! با تکان لطیف غریزه ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد. عصمت گیج پرواز مثل یک خط مغلق در شیار فضا رمز می...
-
اینجا همیشه تیه
سهشنبه 22 دی 1394 21:25
ظهر بود. ابتدای خدا بود. ریگ زار عفیف گوش می کرد، حرف های اساطیری آب را می شنید. آب مثل نگاهی به ابعاد ادراک. لکلک مثل یک اتفاق سفید بر لب برکه بود. حجم مرغوب خود را در تماشای تجرید می شست. چشم وارد فرصت آب می شد. طعم پاک اشارات روی ذوق نمک زار از یاد می رفت. باغ سبز تقرب تا کجای کویر صورت ناب یک خواب شیرین؟ ای شبیه...