اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 98 - غزلیات حافظ

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح


سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات

بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح


ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص

از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح


ز دیده‌ام شده یک چشمه در کنار روان

که آشنا نکند در میان آن ملاح


لب چو آب حیات تو هست قوت جان

وجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح


بداد لعل لبت بوسه‌ای به صد زاری

گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح


دعای جان تو ورد زبان مشتاقان

همیشه تا که بود متصل مسا و صباح


صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ

ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح

غزل شماره 97 - غزلیات حافظ

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

سزد اگر همه دلبران دهندت باج


دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش

به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج


بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز

سواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج


دهان شهد تو داده رواج آب خضر

لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج


از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت

که از تو درد دل ای جان نمی‌رسد به علاج


چرا همی‌شکنی جان من ز سنگ دلی

دل ضعیف که باشد به نازکی چو زجاج


لب تو خضر و دهان تو آب حیوان است

قد تو سرو و میان موی و بر به هیئت عاج


فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی

کمینه ذره خاک در تو بودی کاج

غزل شماره 96 - غزلیات حافظ

درد ما را نیست درمان الغیاث

هجر ما را نیست پایان الغیاث


دین و دل بردند و قصد جان کنند

الغیاث از جور خوبان الغیاث


در بهای بوسه‌ای جانی طلب

می‌کنند این دلستانان الغیاث


خون ما خوردند این کافردلان

ای مسلمانان چه درمان الغیاث


همچو حافظ روز و شب بی خویشتن

گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث

غزل شماره 95 - غزلیات حافظ

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت


پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت


سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت


تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت


و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت


من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت


زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

غزل شماره 94 - غزلیات حافظ

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت