اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 315 - غزلیات حافظ

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم

بیار باده که عمریست تا من از سر امن
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم

اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم

غزل شماره 314 - غزلیات حافظ

دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

لیکن از لطف لبت صورت جان می‌بستم


عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست

دیرگاه است کز این جام هلالی مستم


از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور

در سر کوی تو از پای طلب ننشستم


عافیت چشم مدار از من میخانه نشین

که دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم


در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است

تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم


بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود

چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم


بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا

که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم


صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت

آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم


رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود

کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم

غزل شماره 313 - غزلیات حافظ

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم


زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست

بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم


هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت

تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم


عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم

کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم


می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار

این موهبت رسید ز میراث فطرتم


من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش

در عشق دیدن تو هواخواه غربتم


دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف

ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم


دورم به صورت از در دولتسرای تو

لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم


حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان

در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

غزل شماره 312 - غزلیات حافظ

بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
لله حمد معترف غایه النعم

آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد
تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم

از بازگشت شاه در این طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپرده عدم

پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حال
ان العهود عند ملیک النهی ذمم

می‌جست از سحاب امل رحمتی ولی
جز دیده‌اش معاینه بیرون نداد نم

در نیل غم فتاد سپهرش به طنز گفت
ان قد ندمت و ما ینفع الندم

ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم

غزل شماره 311 - غزلیات حافظ

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام

و از خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام


عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام


شرمم از خرقه آلوده خود می‌آید

که بر او وصله به صد شعبده پیراسته‌ام


خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز

هم بدین کار کمربسته و برخاسته‌ام


با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار

در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته‌ام


همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا

بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته‌ام