اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 236 - غزلیات حافظ

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید


دارم امید بر این اشک چو باران که دگر

برق دولت که برفت از نظرم بازآید


آن که تاج سر من خاک کف پایش بود

از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید


خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز

شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید


گر نثار قدم یار گرامی نکنم

گوهر جان به چه کار دگرم بازآید


کوس نودولتی از بام سعادت بزنم

گر ببینم که مه نوسفرم بازآید


مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح

ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید


آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ

همتی تا به سلامت ز درم بازآید

غزل شماره 235 - غزلیات حافظ

زهی خجسته زمانی که یار بازآید

به کام غمزدگان غمگسار بازآید


به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار بازآید


اگر نه در خم چوگان او رود سر من

ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید


مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

بدان هوس که بدین رهگذار بازآید


دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآید


چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار بازآید


ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

که همچو سرو به دستم نگار بازآید

غزل شماره 234 - غزلیات حافظ

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
ز باغ عارض ساقی هزار لاله برآید

نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل
چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید

حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید

ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
که بی ملالت صد غصه یک نواله برآید


به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآید

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید

غزل شماره 233 - غزلیات حافظ

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید


بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید


بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید


جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید


از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید


گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

غزل شماره 232 - غزلیات حافظ

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید


خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید


صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید


بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید


ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید


صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید


بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید


غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید