اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 226 - غزلیات حافظ

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود


گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود


ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود


در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود


حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

غزل شماره 225 - غزلیات حافظ

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود

وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود


می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت

کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود


شکرشکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود


طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر

کاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود


آن چشم جادوانه عابدفریب بین

کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود


از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز

مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود


باد بهار می‌وزد از گلستان شاه

و از ژاله باده در قدح لاله می‌رود


حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین

غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود

غزل شماره 224 - غزلیات حافظ

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود


طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود


سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود


ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود


دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود


مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود


من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود


تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به درنرود


سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود


به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید

چو باشه در پی هر صید مختصر نرود


بیار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

غزل شماره 223 - غزلیات حافظ

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من و از دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

غزل شماره 222 - غزلیات حافظ

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

نرود کارش و آخر به خجالت برود


کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا

به تجمل بنشیند به جلالت برود


سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست

که به جایی نرسد گر به ضلالت برود


کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر

حیف اوقات که یک سر به بطالت برود


ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی

که غریب ار نبرد ره به دلالت برود


حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست

کس ندانست که آخر به چه حالت برود


حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

بو که از لوح دلت نقش جهالت برود