-
غزل شماره 460 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:56
سلیمی منذ حلت بالعراق الاقی من نواها ما الاقی الا ای ساروان منزل دوست الی رکبانکم طال اشتیاقی خرد در زنده رود انداز و می نوش به گلبانگ جوانان عراقی ربیع العمر فی مرعی حماکم حماک الله یا عهد التلاقی بیا ساقی بده رطل گرانم سقاک الله من کاس دهاق جوانی باز میآرد به یادم سماع چنگ و دست افشان ساقی می باقی بده تا مست و...
-
غزل شماره 459 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:53
زین خوش رقم که بر گل رخسار میکشی خط بر صحیفه گل و گلزار میکشی اشک حرم نشین نهانخانه مرا زان سوی هفت پرده به بازار میکشی کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف هر دم به قید سلسله در کار میکشی هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست از خلوتم به خانه خمار میکشی گفتی سر تو بسته فتراک ما شود سهل است اگر تو زحمت این بار میکشی...
-
غزل شماره 458 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:51
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی...
-
غزل شماره 457 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:50
هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بیقرار من باشی چراغ دیده شب زنده دار من گردی انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او اگر کنم گلهای غمگسار من باشی در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست برآید نگار من باشی شبی به کلبه...
-
غزل شماره 456 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:48
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل باشی نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف گر شب و روز...
-
غزل شماره 455 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:47
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی ای پسر جام میام ده که به پیری برسی چه شکرهاست در این شهر که قانع شدهاند شاهبازان طریقت به مقام مگسی دوش در خیل غلامان درش میرفتم گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی لمع البرق من الطور و آنست به فلعلی لک آت بشهاب...
-
غزل شماره 454 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:44
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی چو امکان خلود ای...
-
غزل شماره 453 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:43
ای که دایم به خویش مغروری گر تو را عشق نیست معذوری گرد دیوانگان عشق مگرد که به عقل عقیله مشهوری مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری روی زرد است و آه دردآلود عاشقان را دوای رنجوری بگذر از نام و ننگ خود حافظ ساغر میطلب که مخموری
-
غزل شماره 452 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:42
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار که در برابر چشمی و غایب از نظری هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری ز من به...
-
غزل شماره 451 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:40
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست آن به کز این گریوه سبکبار بگذری سلطان...
-
غزل شماره 450 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:36
روزگاریست که ما را نگران میداری مخلصان را نه به وضع دگران میداری گوشه چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحب نظران میداری ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار دست در خون دل پرهنران میداری نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران میداری ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور چشم سری عجب از...
-
غزل شماره 449 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:35
ای که مهجوری عشاق روا میداری عاشقان را ز بر خویش جدا میداری تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب به امیدی که در این ره به خدا میداری دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن به از این دار نگاهش که مرا میداری ساغر ما که حریفان دگر مینوشند ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود میبری و زحمت...
-
غزل شماره 448 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:33
ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست به جامی داری ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن یار سفرکرده پیامی داری خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی بر کنار چمنش وه که چه دامی داری بوی جان از لب خندان قدح میشنوم بشنو ای خواجه اگر زان که...
-
غزل شماره 447 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:32
بیا با ما مورز این کینه داری که حق صحبت دیرینه داری نصیحت گوش کن کاین در بسی به از آن گوهر که در گنجینه داری ولیکن کی نمایی رخ به رندان تو کز خورشید و مه آیینه داری بد رندان مگو ای شیخ و هش دار که با حکم خدایی کینه داری نمیترسی ز آه آتشینم تو دانی خرقه پشمینه داری به فریاد خمار مفلسان رس خدا را گر میدوشینه داری...
-
غزل شماره 446 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:31
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری به یادگار بمانی که بوی او داری دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست توان به دست تو دادن گرش نکو داری در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت جز این قدر که رقیبان تندخو داری نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد خود از کدام خم است این که...
-
غزل شماره 445 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:30
تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری بخواه جان و دل از بنده و روان بستان که حکم بر سر آزادگان روان داری میان نداری و دارم عجب که هر ساعت میان مجمع خوبان کنی میانداری بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام علی الخصوص در آن دم...
-
غزل شماره 444 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:29
شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری یاران صلای عشق است گر میکنید کاری چشم فلک نبیند زین طرفهتر جوانی در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری چون من شکستهای را از پیش خود چه رانی کم غایت توقع بوسیست یا کناری می بیغش است دریاب وقتی خوش است بشتاب سال دگر که دارد...
-
غزل شماره 443 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:28
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری ز کفر زلف تو هر حلقهای و آشوبی ز سحر چشم تو هر گوشهای و بیماری مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب که در پی است ز هر سویت آه بیداری نثار خاک رهت نقد جان من هر چند که نیست نقد روان را بر تو مقداری دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان چو تیره رای شوی کی گشایدت...
-
غزل شماره 442 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:27
به جان او که گرم دسترس به جان بودی کمینه پیشکش بندگانش آن بودی بگفتمی که بها چیست خاک پایش را اگر حیات گران مایه جاودان بودی به بندگی قدش سرو معترف گشتی گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی به خواب نیز نمیبینمش چه جای وصال چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی اگر دلم نشدی پایبند طره او کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی به رخ...
-
غزل شماره 441 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:26
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست گرم به هر سر مویی هزار جان بودی برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب گرش نشان امان از بد زمان بودی گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز سریر عزتم آن خاک آستان بودی ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک که بر دو دیده ما حکم او روان بودی...
-
غزل شماره 440 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:24
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت...
-
غزل شماره 439 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:23
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی کز عکس روی او شب هجران سر آمدی تعبیر رفت یار سفرکرده میرسد ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من کز در مدام با قدح و ساغر آمدی خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست آب خضر نصیبه اسکندر آمدی آن عهد...
-
غزل شماره 438 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:22
سبت سلمی بصدغیها فؤادی و روحی کل یوم لی ینادی نگارا بر من بیدل ببخشای و واصلنی علی رغم الاعادی حبیبا در غم سودای عشقت توکلنا علی رب العباد امن انکرتنی عن عشق سلمی تزاول آن روی نهکو بوادی که همچون مت به بوتن دل و ای ره غریق العشق فی بحر الوداد به پی ماچان غرامت بسپریمن غرت یک وی روشتی از امادی غم این دل بواتت خورد...
-
غزل شماره 437 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:21
ای قصه بهشت ز کویت حکایتی شرح جمال حور ز رویت روایتی انفاس عیسی از لب لعلت لطیفهای آب خضر ز نوش لبانت کنایتی هر پاره از دل من و از غصه قصهای هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی کی عطرسای مجلس روحانیان شدی گل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی در آرزوی خاک در یار سوختیم یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی ای دل به هرزه دانش و...
-
غزل شماره 436 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:19
آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی گردون ورق هستی ما درننوشتی هر چند که هجران ثمر وصل برآرد دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی آمرزش نقد است کسی را که در این جا یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی مفروش به باغ ارم و نخوت شداد یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی تا کی غم...
-
غزل شماره 435 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:18
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کی کند سیاهی چندین درازدستی در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو با ما...
-
غزل شماره 434 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:12
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی وان گه برو که رستی از نیستی و هستی گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو هر قبلهای که بینی بهتر ز خودپرستی با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی در مذهب طریقت خامی نشان کفر است آری طریق دولت چالاکی است و چستی تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی یک نکتهات...
-
غزل شماره 433 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:11
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت زان میان پروانه را در اضطراب انداختی گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما...
-
غزل شماره 432 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:09
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی در انتظار رویت ما و امیدواری در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی بیمار آن دو لعلم آخر کم از...
-
غزل شماره 431 - غزلیات حافظ
سهشنبه 6 مرداد 1394 23:08
لبش میبوسم و در میکشم می به آب زندگانی بردهام پی نه رازش میتوانم گفت با کس نه کس را میتوانم دید با وی لبش میبوسد و خون میخورد جام رخش میبیند و گل میکند خوی بده جام می و از جم مکن یاد که میداند که جم کی بود و کی کی بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب رگش بخراش تا بخروشم از وی گل از خلوت به باغ آورد مسند بساط زهد...