اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 449 - غزلیات حافظ

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری

عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری


تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب

به امیدی که در این ره به خدا می‌داری


دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن

به از این دار نگاهش که مرا می‌داری


ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری


ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری


تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری


حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند

سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

غزل شماره 448 - غزلیات حافظ

ای که در کوی خرابات مقامی داری

جم وقت خودی ار دست به جامی داری


ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز

فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری


ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

گر از آن یار سفرکرده پیامی داری


خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی

بر کنار چمنش وه که چه دامی داری


بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم

بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری


چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود

می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری


نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود

تویی امروز در این شهر که نامی داری


بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود

تو که چون حافظ شبخیز غلامی داری

غزل شماره 447 - غزلیات حافظ

بیا با ما مورز این کینه داری

که حق صحبت دیرینه داری


نصیحت گوش کن کاین در بسی به

از آن گوهر که در گنجینه داری


ولیکن کی نمایی رخ به رندان

تو کز خورشید و مه آیینه داری


بد رندان مگو ای شیخ و هش دار

که با حکم خدایی کینه داری


نمی‌ترسی ز آه آتشینم

تو دانی خرقه پشمینه داری


به فریاد خمار مفلسان رس

خدا را گر می‌دوشینه داری


ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

به قرآنی که اندر سینه داری

غزل شماره 446 - غزلیات حافظ

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری

به یادگار بمانی که بوی او داری


دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست

توان به دست تو دادن گرش نکو داری


در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت

جز این قدر که رقیبان تندخو داری


نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد

که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری


به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد

خود از کدام خم است این که در سبو داری


به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز

که گر بدو رسی از شرم سر فروداری


دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن

تو را رسد که غلامان ماه رو داری


قبای حسن فروشی تو را برازد و بس

که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری


ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق

قدم برون نه اگر میل جست و جو داری

غزل شماره 445 - غزلیات حافظ

تو را که هر چه مراد است در جهان داری

چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری


بخواه جان و دل از بنده و روان بستان

که حکم بر سر آزادگان روان داری


میان نداری و دارم عجب که هر ساعت

میان مجمع خوبان کنی میانداری


بیاض روی تو را نیست نقش درخور از آنک

سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری


بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام

علی الخصوص در آن دم که سر گران داری


مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما

مکن هر آن چه توانی که جای آن داری


به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست

به قصد جان من خسته در کمان داری


بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود

که سهل باشد اگر یار مهربان داری


به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم

برو که هر چه مراد است در جهان داری


چو گل به دامن از این باغ می‌بری حافظ

چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری