اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 301 - غزلیات حافظ

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می‌روم الله معک


تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس

ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک


در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

کس عیار زر خالص نشناسد چو محک


گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک


بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک


چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک


چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک

غزل شماره 300 - غزلیات حافظ

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک


مرا امید وصال تو زنده می‌دارد

و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک


نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش

زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک


رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات

بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک


اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم

و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک


بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا

لان روحی قد طاب ان یکون فداک


عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم

سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک


تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند

به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک


به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ

که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

غزل شماره 299 - غزلیات حافظ

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک


برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور

که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک


به خاک پای تو ای سرو نازپرور من

که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک


چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری

به مذهب همه کفر طریقت است امساک


مهندس فلکی راه دیر شش جهتی

چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک


فریب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل

مباد تا به قیامت خراب طارم تاک


به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی

دعای اهل دلت باد مونس دل پاک

غزل شماره 298 - غزلیات حافظ

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

غزل شماره 297 - غزلیات حافظ

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق


دریغ مدت عمرم که بر امید وصال

به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق


سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم

به راستان که نهادم بر آستان فراق


چگونه باز کنم بال در هوای وصال

که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق


کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی

فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق


بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود

ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق


اگر به دست من افتد فراق را بکشم

که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق


رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب

قرین آتش هجران و هم قران فراق


چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست

تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق


ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار

مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق


فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق

ببست گردن صبرم به ریسمان فراق


به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ

به دست هجر ندادی کسی عنان فراق