اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 291 - غزلیات حافظ

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم

آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش


دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود

گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش


کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش


خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش


وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون

آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش


ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

غزل شماره 290 - غزلیات حافظ

دلم رمیده شد و غافلم من درویش

که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش


چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم

که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش


خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات

چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش


بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را

که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش


ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش


به کوی میکده گریان و سرفکنده روم

چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش


نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر

نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش


بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ

خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش

غزل شماره 289 - غزلیات حافظ

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش


دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش


من همان به که از او نیک نگه دارم دل

که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نگهش


بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید

گر چه خون می‌چکد از شیوه چشم سیهش


چارده ساله بتی چابک شیرین دارم

که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش


از پی آن گل نورسته دل ما یا رب

خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش


یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند

ببرد زود به جانداری خود پادشهش


جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در

صدف سینه حافظ بود آرامگهش

غزل شماره 288 - غزلیات حافظ

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش


الا ای دولتی طالع که قدر وقت می‌دانی

گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش


هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست

سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش


عروس طبع را زیور ز فکر بکر می‌بندم

بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش


شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان

که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش


می‌ای در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد

که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خماری خوش


به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه

که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش

غزل شماره 287 - غزلیات حافظ

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش

دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش


همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف

همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش


شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح

چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش


هم گلستان خیالم ز تو پرنقش و نگار

هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش


در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار

کرده‌ام خاطر خود را به تمنای تو خوش


شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری

می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش


در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریست

می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش