اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 296 - غزلیات حافظ

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف


طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من

گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف


از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد

وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف


ابروی دوست کی شود دست کش خیال من

کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف


چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل

یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف


من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک

مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف


بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل

مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف


صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد

پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف


حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

غزل شماره 295 - غزلیات حافظ

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ

که تا چو بلبل بی‌دل کنم علاج دماغ


به جلوه گل سوری نگاه می‌کردم

که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ


چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور

که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ


گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم

نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ


زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن

دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ


یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست

یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ


نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان

که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ

غزل شماره 294 - غزلیات حافظ

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع


روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع


رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع


گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع


در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع


در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع


بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع


کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع


همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع


سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع


آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع 

غزل شماره 293 - غزلیات حافظ

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع

شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع


برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن

بنماید رخ گیتی به هزاران انواع


در زوایای طربخانه جمشید فلک

ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع


چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر

جام در قهقهه آید که کجا شد مناع


وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر

که به هر حالتی این است بهین اوضاع


طره شاهد دنیی همه بند است و فریب

عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع


عمر خسرو طلب ار نفع جهان می‌خواهی

که وجودیست عطابخش کریم نفاع


مظهر لطف ازل روشنی چشم امل

جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع

غزل شماره 292 - غزلیات حافظ

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع

که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع


شراب خانگیم بس می مغانه بیار

حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع


خدای را به می‌ام شست و شوی خرقه کنید

که من نمی‌شنوم بوی خیر از این اوضاع


ببین که رقص کنان می‌رود به ناله چنگ

کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع


به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت

که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع


به فیض جرعه جام تو تشنه‌ایم ولی

نمی‌کنیم دلیری نمی‌دهیم صداع


جبین و چهره حافظ خدا جدا مکناد

ز خاک بارگه کبریای شاه شجاع