اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 221 - غزلیات حافظ

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

ور آشتی طلبم با سر عتاب رود


چو ماه نو ره بیچارگان نظاره

زند به گوشه ابرو و در نقاب رود


شب شراب خرابم کند به بیداری

وگر به روز شکایت کنم به خواب رود


طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل

بیفتد آن که در این راه با شتاب رود


گدایی در جانان به سلطنت مفروش

کسی ز سایه این در به آفتاب رود


سواد نامه موی سیاه چون طی شد

بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود


حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر

کلاه داریش اندر سر شراب رود


حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز

خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود

غزل شماره 220 - غزلیات حافظ

از دیده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود


ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود


خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک

گر ماه مهرپرور من در قبا رود


بر خاک راه یار نهادیم روی خویش

بر روی ما رواست اگر آشنا رود


سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد

گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود


ما را به آب دیده شب و روز ماجراست

زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود


حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل

چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

غزل شماره 219 - غزلیات حافظ

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود


بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود


به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ

که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود


شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن

زمین به اختر میمون و طالع مسعود


ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم

شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود


جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل

ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود


چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار

سحر که مرغ درآید به نغمه داوود


به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود


بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد

وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود


بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش

هر آن چه می‌طلبد جمله باشدش موجود

غزل شماره 218 - غزلیات حافظ

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود

تا ابد جام مرادش همدم جانی بود


من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار

گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود


خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش

همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود


بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست

زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود


همت عالی طلب جام مرصع گو مباش

رند را آب عنب یاقوت رمانی بود


گر چه بی‌سامان نماید کار ما سهلش مبین

کاندر این کشور گدایی رشک سلطانی بود


نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

خودپسندی جان من برهان نادانی بود


مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان

نستدن جام می از جانان گران جانی بود


دی عزیزی گفت حافظ می‌خورد پنهان شراب

ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود

غزل شماره 217 - غزلیات حافظ

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود


به گردابی چو می‌افتادم از غم

به تدبیرش امید ساحلی بود


دلی همدرد و یاری مصلحت بین

که استظهار هر اهل دلی بود


ز من ضایع شد اندر کوی جانان

چه دامنگیر یا رب منزلی بود


هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن

ز من محرومتر کی سائلی بود


بر این جان پریشان رحمت آرید

که وقتی کاردانی کاملی بود


مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

حدیثم نکته هر محفلی بود


مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود