اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

اشعار و سخنان بزرگان

غزلیات حافظ ، رباعیات خیام ، سخنان بزرگان و ...

غزل شماره 216 - غزلیات حافظ

آن یار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود

غزل شماره 215 - غزلیات حافظ

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست
به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می‌رفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود

دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی
ز نامساعدی بختش اندکی گله بود

قیاس کردم و آن چشم جادوانه مست
هزار ساحر چون سامریش در گله بود

بگفتمش به لبم بوسه‌ای حوالت کن
به خنده گفت کی ات با من این معامله بود

ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود

دهان یار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

غزل شماره 214 - غزلیات حافظ

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود


چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

تدبیر ما به دست شراب دوساله بود


آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت

در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود


از دست برده بود خمار غمم سحر

دولت مساعد آمد و می در پیاله بود


بر آستان میکده خون می‌خورم مدام

روزی ما ز خوان قدر این نواله بود


هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهبان لاله بود


بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود


دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه

یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود


آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر

پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

غزل شماره 213 - غزلیات حافظ

گوهر مخزن اسرار همان است که بود

حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود


عاشقان زمره ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهربار همان است که بود


از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

بوی زلف تو همان مونس جان است که بود


طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید

همچنان در عمل معدن و کان است که بود


کشته غمزه خود را به زیارت دریاب

زان که بیچاره همان دل‌نگران است که بود


رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری

همچنان در لب لعل تو عیان است که بود


زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند

سال‌ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود


حافظا بازنما قصه خونابه چشم

که بر این چشمه همان آب روان است که بود

غزل شماره 212 - غزلیات حافظ

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود


از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود


در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر

عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود


ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق

هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود


ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب

در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود


نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست

طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود


گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم

کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود


حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت

طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود