-
نیلوفر - سهراب سپهری
سهشنبه 28 مهر 1394 00:40
از مرز خوابم می گذشتم، سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟ در پس درهای شیشه ای رویاها، در مرداب بی ته آیینه ها، هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود. گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او...
-
مرغ افسانه - سهراب سپهری
دوشنبه 27 مهر 1394 00:39
نجره ای در مرز شب و روز باز شد و مرغ افسانه از آن بیرون پرید. میان بیداری و خواب پرتاب شده بود. بیراهه فضا را پیمود، چرخی زد و کنار مردابی به زمین نشست. تپش هایش با مرداب آمیخت. مرداب کم کم زیبا شد. گیاهی در آن رویید، گیاهی تاریک و زیبا. مرغ افسانه سینه خود را شکافت: تهی درونش شبیه گیاهی بود . شکاف سینه اش را با پرها...
-
مرز گمشده - سهراب سپهری
یکشنبه 26 مهر 1394 00:38
ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت. و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت. از مرزی گذشته بود، در پی مرز گمشده می گشت. کوهی سنگین نگاهش را برید. صدا از خود تهی شد و به دامن کوه آویخت: پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده. و کوه از خوابی سنگین پر بود. خوابش طرحی رها شده داشت. صدا زمزمه بیگانگی را بویید، برگشت، فضا را از خود گذر داد و...
-
لولوی شیشه ها - سهراب سپهری
شنبه 25 مهر 1394 00:36
در این اتاق تهی پیکر انسان مه آلود ! نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟ درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد. نسیم از دیوارها می تراود: گل های قالی می لرزد. ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند. باران ستاره اتاقت را پر کرد و تو در تاریکی گم شده ای انسان مه آلود! پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته . درخت بید از خاک...
-
لحظه گمشده - سهراب سپهری
جمعه 24 مهر 1394 00:35
مرداب اتاقم کدر شده بود و من زمزمه خون را در رگهایم میشنیدم. زندگیام در تاریکی ژرفی میگذشت. این تاریکی، طرح وجودم را روشن میکرد. در باز شد و او با فانوسش به درون وزید. زیبایی رها شدهٔی بود و من دیده به راهش بودم: رویای بیشکل زندگیام بود. عطری در چشمم زمزمه کرد. رگهایم از تپش افتاد. همه رشتههایی که مرا به من...
-
فانوس خیس
جمعه 24 مهر 1394 00:34
روی علف ها چکیده ام. من شبنم خواب آلود یک ستاره ام که روی علف های تاریک چکیده ام. جایم اینجا نبود. نجوای نمناک علف ها را می شنوم جایم اینجا نبود. فانوس در گهواره خروشان دریا شست و شو می کند کجا می رود این فانوس ، این فانوس دریا پرست پر عطش مست ؟ بر سکوی کاشی افق دور نگاهم با رقص مه آلود پریان می چرخد. زمزمه های شب در...
-
سفر - سهراب سپهری
پنجشنبه 23 مهر 1394 09:32
پس از لحظه های دراز بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند. و هنوز من ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم که براه افتادم. پس از لحظه های دراز سایه دستی روی وجودم افتاد ولرزش انگشتانش بیدارم کرد. و هنوز من پرتو تنهای خودم را در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم. که براه...
-
خواب تلخ - سهراب سپهری
چهارشنبه 22 مهر 1394 00:32
مرغ مهتاب می خواند. ابری در اتاقم می گرید. گل های چشم پشیمانی می شکفد. در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد. مغرب جان می کند، می میرد. گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم می روید کم کم بیدارم نپندارید در خواب سایه شاخه ای بشکسته آهسته خوابم کرد. اکنون دارم می شنوم آهنگ مرغ مهتاب و گل های پشیمانی را پرپر می کنم.
-
جهنم سرگردان - سهراب سپهری
سهشنبه 21 مهر 1394 17:39
شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته می گریم. مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان ! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پر پر کنم. مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم. سپیدی های فریب روی ستون های بی سایه رجز می خوانند. طلسم شکسته خوابم را بنگر بیهوده به زنجیر مروارید...
-
بی پاسخ - سهراب سپهری
دوشنبه 20 مهر 1394 17:38
در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد. سایه ای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد. پس من کجا بودم؟ شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد در پایان همه...
-
برخورد- سهراب سپهری
یکشنبه 19 مهر 1394 17:37
نوری به زمین فرود آمد: دو جاپا بر شنهای بیابان دیدم. از کجا آمده بود؟ به کجا می رفت؟ تنها دو جاپا دیده می شد. شاید خطایی پا به زمین نهاده بود. ناگهان جاپاها براه افتادند. روشنی همراهشان میخزید. جاپاها گم شدند، خود را از روبرو تماشا کردم: گودالی از مرگ پر شده بود. و من در مرده خود براه افتادم. صدای پایم را از راه...
-
باغی در صدا - سهراب سپهری
شنبه 18 مهر 1394 17:35
در باغی رها شده بودم. نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید. آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟ هوای باغ از من می گذشت و شاخ و برگش در وجودم می لغزید. آیا این باغ سایه روحی نبود که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟ ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد، صدایی که به هیچ شباهت داشت. گویی عطری خودش را...
-
آن بالا - مهدی اخوان ثالث
شنبه 11 مهر 1394 19:20
داشتم با ناهار یک دو پیمانه از آن تلخ، از آن مرگابه زهر مارم میکردم مزهام لب گزهای تلخ و گس ِ با همگان تنهایی پسرک - پسرم - در سکنج ِ دو ردیف ِ قفسکهای ِ کتاب رفته بود آن بالا دستها از دو طرف وا کرده تکیه داده به دو آرنج، گشوده کف ِ دست پای آویخته و سر سوی بالا کرده مثل یک مرد که بر دار ِ صلیب یا گر باید هموار...
-
آن پنجره - مهدی اخوان ثالث
جمعه 10 مهر 1394 19:19
امشب چو ز شب اغلبی سر آید و آفاق لب از گفت و گو ببندد تا از پس ِ آن قلهٔ جنوبی فانوس ِ شبان یک شکر بخندد آن پنجره را باز میکنم، باز آن پنجره را باز میگذارم ای نور سرشت، ای نسیم پیکر چون خنده زد آن روشن خجسته تو نیز بیا، روشنی بیاور تاریکم و تنها ( تو نیز شاید؟) تاریکم و تنها، تو نیز بی من شاید نه چنانی که میپسندی...
-
مرغ تصویر- مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 9 مهر 1394 19:18
دو چندان جور، جان چندان کشید از عمر ِ دلگیرم که از عِقد ِ چهل نگذشته، چون هشتادیان پیرم روان تنها و دشمن کام، و بر دوشم قلم چون دار مگر با عیسی ِ مریم غلط کرده ست تقدیرم؟ چو عیسی لاجرم - تجرید را - در ترک ِ آسایش به نُه گنبد رسید و هفت اختر، چار تکبیرم ز حسرت یا جنون، بر خود نهم تهمت که: آزادم به قدّ ِ صیاد بگشاید چو...
-
درین همسایه ۲ - مهدی اخوان ثالث
سهشنبه 31 شهریور 1394 22:35
درین همسایه مرغی هست، گویا مرغ حق نامش نمیدانم و شاید جغد، شاید مرغ کوکو خوان درین همسایه، نامش هر چه، مرغی هست که شب را، همچنان ویرانهها را، دوست میدارد و تنها مینشیند در سکوت و وحشت ِ ویرانهها تا صبح و حق حق میزند، کوکو سرایان ناله میبارد و من آواز ِ این غمگین ِ دردآلود نشد هرگز که یک شب بشنوم، بی اعتنا مانم...
-
درین همسایه ۱ - مهدی اخوان ثالث
دوشنبه 30 شهریور 1394 22:34
شب، امشب نیز - شب افسردهٔ زندان شب ِ طولانی پاییز - چو شبهای دگر دم کرده و غمگین بر آماسیده و ماسیده بر هر چیز همه خوابیدهاند، آسوده و بی غم و من خوابم نمیآید نمیگیرد دلم آرام درین تاریک بی روزن مگر پیغام دارد با شما، پیغام شما را این نه دشنام است، نه نفرین همین میپرسم امشب از شمایی خوابتان چون سنگها سنگین چگونه...
-
غزل ۶ - مهدی اخوان ثالث
یکشنبه 29 شهریور 1394 22:32
امشب دلم آرزوی تو دارد نجواکنان و بی آرام، خوش با خدایش مینالد و گفت و گوی تو دارد - تو، آنچه در خواب بینند، پوشیده در پردههای خیال آفرینند تو، آنچه در قصه خوانند تو، آنچه بی اختیارند پیشش و آنچه خواهند نامش ندانند - امشب دلم آرزوی تو دارد. دل آرزوی تو وانگاه این بستر ِ تهمت آغشتهٔ چشم در راه بوی تو، بوی تو، بوی تو...
-
غزل ۵ - مهدی اخوان ثالث
شنبه 28 شهریور 1394 22:31
درین شبهای مهتابی، که میگردم میان ِ بیشههای سبز ِ گیلان با دل ِ بی تاب - خیالم میبرد شاد - و میبینم چه شاد و زنده و زیباست، الا، دریاب! - میگویم به دل - بی تاب من! دریاب درین مهتابشبهای ِ خیال انگیز مرا با خویش تماشایی و گلگشتیست بی تشویش. خیالم میبرد شاید و شاید خواب، با تصویرهایش گیج و سیل سایهاش آسیمه سر،...
-
من این پاییز در زندان - مهدی اخوان ثالث
جمعه 27 شهریور 1394 22:30
درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی، از آن شادم که با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارم پسندم مرغ ِ حق را، لیک با حقگویی و عزلت من اندر انزوای خود، نوای دیگری دارم شنیدم...
-
مردُم! ای مردُم - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 26 شهریور 1394 22:29
مردم! ای مردم من همیشه یادمست این، یادتان باشد نیم شبها و سحرها، این خروس پیر میخروشد، با خراش سینه میخواند گوشها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد مردم! ای مردم من همیشه یادمست این، یادتان باشد و شنیدم دوش، هنگام سحر میخواند باز این چنین با عالم خاموش فریاد از جگر میخواند مردم! ای مردم من اگر جغدم، به ویران بوم...
-
پارینه - مهدی اخوان ثالث
چهارشنبه 25 شهریور 1394 22:27
چون سبویی ست پر از خون، دل بی کینهٔ من این که قندیل غم آویخته در سینهٔ من ندهد طفل ِ مرا شادی و غم راحت و رنج پر تفاوت نکند شنبه و آدینهٔ من زندگی نامدم این مغلطهٔ مرگ و دم، آه آب از جوی ِ سرابم دهد، آیینهٔ من کهکشانها همه با آتش و خون، فرش شود سر کشد یک دم اگر دود ِ دل از سینهٔ من پر شد از قهقه دیوانگیش چاه ِ شغاد...
-
ناگه غروب کدامین ستاره؟ -مهدی خوان ثالث
سهشنبه 24 شهریور 1394 22:21
با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست با ابرها و نفس دودهایش تاریک و سرد و مه آلود کرده ست و سایهها را ربوده ست و نابود کرده ست من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت پوشاندم از چشم او سایهام را با سایهٔ خود در اطراف شهر مه آلود گشتم اینجا و آنجا گذشتم هر جا که من گفتم، آمد در کوچه پسکوچه های قدیمی میخانههای شلوغ و پر انبوه غوغا...
-
زندگی -مهدی اخوان ثالث
دوشنبه 23 شهریور 1394 22:19
بر زمین افتاده پخشیده ست دست و پا گسترده تا هر جا از کجا؟ کی؟ کس نمیداند و نمیداند چرا حتی سالها زین پیش این غم آور وحشت منفور را خیام پرسیده ست وز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز هیچ جز بیهوده نشنیده ست کس نداند کی فتاده بر زمین این خلط گندیده وز کدامین سینهٔ بیمار عنکبوتی پیر را ماند، شکم پر زهر و پر احشا...
-
پیوندها و باغ ها - مهدی اخوان ثالث
یکشنبه 22 شهریور 1394 22:18
حظهای خاموش ماند، آنگاه باز دیگر سیب سرخی را که در کف داشت به هوا انداخت سیب چندی گشت و باز آمد سیب را بویید گفت گپ زدن از آبیاریها و از پیوندها کافی ست خوب تو چه میگویی؟ آه چه بگویم؟ هیچ سبز و رنگین جامهای گلبفت بر تن داشت دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود از شکوفههای گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت...
-
رباعی - مهدی اخوان ثالث
شنبه 21 شهریور 1394 22:18
خشکید و کویر لوت شد دریامان امروز بد و بدتر از آن فردامان زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر چون آخرت یزید شد دنیامان
-
راستی، ای وای، آیا - مهدی اخوان ثالث
جمعه 20 شهریور 1394 13:41
دگر ره شب آمد تا جهانی سیا کند جهانی سیاهی با دلم تا چهها کند بیامد که باز آن تیره مفرش بگسترد همان گوهر آجین خیمهاش را به پا کند سپی گلهاش را بی شبانی کند یله در این دشت ازرق تا بهر سو چرا کند بدان زال فرزندش سفر کرده می نگر که از بعد مغرب چون نماز عشا کند سیم رکعت است این غافل اما دهد سلام پس آنگه دو دستش غرقه در...
-
نوحه - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 19 شهریور 1394 13:38
نعش این شهید عزیز روی دست ما مانده ست روی دست ما، دل ما چون نگاه، ناباوری به جا مانده ست این پیمبر، این سالار این سپاه را سردار با پیامهایش پاک با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست ما به این جهاد جاودان مقدس آمدیم او فریاد میزد هیچ شک نباید داشت روز خوبتر فرداست و با ماست اما کنون دیری ست نعش این شهید عزیز روی...
-
هنگام - مهدی اخوان ثالث
چهارشنبه 18 شهریور 1394 13:37
هنگام رسیده بود، ما در این کمتر شکی نمیتوانستیم آمد روزی که نیک دانستند آفاق این را و نیک دانستیم هنگام رسیده بود، میگفتند هنگام رسیده است ؛ اما شب نزدیک غروب زهره، در برجی مرغی خواند که هوی کو کوکب آن مرغ که خواند این چنین سی بار این جنگل خوف سوزد اندر تب آنگاه دگر بسا دلا با دل آنگاه دگر بسا لبا بر لب پیری که نقیب...
-
و ندانستن - مهدی اخوان ثالث
سهشنبه 17 شهریور 1394 13:36
شست باران بهاران هر چه هر جا بود یک شب پاک اهورایی بود و پیدا بود بر بلندی همگنان خاموش گرد هم بودند لیک پنداری هر کسی با خویش تنها بود ماه میتابید و شب آرام و زیبا بود جمله آفاق جهان پیدا اختران روشنتر از هر شب تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا اینک این پرسنده میپرسد پرسنده: من...