-
نماز - مهدی اخوان ثالث
دوشنبه 16 شهریور 1394 13:34
باغ بود و دره چشم انداز پر مهتاب ذاتها با سایههای خود هم اندازه خیره در آفاق و اسرار عزیز شب چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب نه صدایی جز صدای رازهای شب و آب و نرمهای نسیم و جیرجیرکها پاسداران حریم خفتگان باغ و صدای حیرت بیدار من من مست بودم، مست خاستم از جا سوی جو رفتم، چه میآمد آب یا نه، چه میرفت، هم زانسان که...
-
صبح - مهدی اخوان ثالث
یکشنبه 15 شهریور 1394 13:32
چو مرغی زیر باران راه گم کرده گذشته از بیابان شبی چون خیمهٔ دشمن شبی را در بیابانی - غریب اما - به سر برده فتاده اینک آنجا روی لاشهٔ جهد بی حاصل همه چیز و همه جا خسته و خیس است چو دود روشنی کز شعلهٔ شادی پیام آرد سحر برخاست غبار تیرگی مثل بخار آب ز بشن دشت و در برخاست سپهر افروخت با شرمی که جاوید است و گاه آید برآمد...
-
سبز - مهدی اخوان ثالث
شنبه 14 شهریور 1394 13:31
با تو دیشب تا کجا رفتم تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم من نمیگویم ملایک بال در بالم شنا کردند من نمیگویم که باران طلا آمد لیکی عطر سبز سایه پرورده ای پری که باد می بردت از چمنزار حریر پر گل پرده تا حریم سایههای سبز تا بهار سبزههای عطر تا دیاری که غریبیهاش میآمد به چشم آشنا، رفتم پا به پای تو که میبردی مرا با خویش...
-
و نه هیچ - مهدی اخوان ثالث
جمعه 13 شهریور 1394 13:28
نه زورقی و نه سیلی، نه سایهٔ ابری تهی ست آینه مرداب انزوای مرا خوش آنکه سر رسدم روز و سردمهر سپهر شبی دو گرم به شیون کند سرای مرا
-
نوحه - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 12 شهریور 1394 13:41
نعش این شهید عزیز روی دست ما مانده ست روی دست ما، دل ما چون نگاه، ناباوری به جا مانده ست این پیمبر، این سالار این سپاه را سردار با پیامهایش پاک با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست ما به این جهاد جاودان مقدس آمدیم او فریاد میزد هیچ شک نباید داشت روز خوبتر فرداست و با ماست اما کنون دیری ست نعش این شهید عزیز روی...
-
در این شبگیر- مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 12 شهریور 1394 13:27
کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست؟ ای مرغان که چونین بر برهنه شاخههای این درخت برده خوابش دور غریب افتاده از اقران به ستانش در این بیغولهٔ مهجور قرار از دست داده، شاد می شنگید و میخوانید؟ خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما سپهر پیر بد عهد است و بی مهر است، میدانید؟ کدامین جام و پیغام؟ اوه بهار، آنجا نگه کن، با همین...
-
حالت - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 12 شهریور 1394 13:26
آفاق پوشیده از فر بیخویشی است و نوازش ای لحظههای گریزان صفای شما باد دمتان و ناز قدمتان گرامی، سلام! اندر آیید این شهر خاموش در دوردست فراموش جاوید جای شما باد ای لحظههای شگفت و گریزان که گاهی چه کمیاب این مشت خون و خجل را در بارش نور نوشین خود مینوازید او میپرد چون دل پر سرود قناری از شهر بند حصارش فراتر و...
-
در آن لحظه - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 12 شهریور 1394 13:24
در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم کلاغی روی بام خانهٔ همسایهٔ ما بود و بر چیزی، نمیدانم چه، شاید تکه استخوانی دمادم تق و تق منقار میزد باز و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار میزد باز نمیدانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است و تنها میخورد هر کس که دارد در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر میکرد که در آن...
-
غزل ۴ - مهدی اخوان ثالث
سهشنبه 10 شهریور 1394 21:07
ون پردهٔ حریر بلندی خوابیده مخمل شب، تاریک مثل شب آیینهٔ سیاهش چون آینه عمیق سقف رفیع گنبد به شکوهش لبریز از خموشی، وز خویش لب به لب امشب به یاد مخمل زلف نجیب تو شب را چو گربهای که بخوابد به دامنم من ناز میکنم چون مشتری درخشان، چون زهره آشنا امشب دگر به نام صدا میزنم تو را نام ترا به هر که رسد میدهم نشان آنجا...
-
پرستار - مهدی اخوان ثالث
دوشنبه 9 شهریور 1394 21:06
شب از شبهای پاییزی ست از آن همدرد و با من مهربان شبهای اشک آور ملول و خسته دل گریان و طولانی شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی من این میگویم و دنباله دارد شب خموش و مهربان با من به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش، دل بر کنده از بیمار نشسته در کنارم، اشک بارد شب...
-
آواز چگور - مهدی اخوان ثالث
یکشنبه 8 شهریور 1394 21:05
وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من نزدیک دیواری که بر آن تکیه میزد بیشتر شبها با خاطر خود مینشست و ساز میزد مرد و موجهای زیر و اوج نغمههای او چون مشتی افسون در فضای شب رها میشد من خوب میدیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی در تیرگی آرام از سویی به سویی راه میرفتند احوالشان از خستگی میگفت، اما هیچ یک چیزی...
-
روی جاده ی نمناک - مهدی اخوان ثالث
شنبه 7 شهریور 1394 21:03
اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی ازین دشت غبار آلود کوچیده ست و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست هنوز از خویش پرسم گاه آه چه میدیده ست آن غمناک روی جادهٔ نمناک؟ زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟ سگی ناگاه دیگر بار وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او چنان چون پاره یا پیرار؟ سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟...
-
آنگاه پس از تندر - مهدی اخوان ثالث
جمعه 6 شهریور 1394 21:03
نمیدانی چه شبهایی سحر کردم بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من در خلوت خواب گوارایی و آن گاهگه شبها که خوابم برد هرگز نشد کاید به سویم هالهای یا نیم تاجی گل از روشنا گلگشت رؤیایی در خوابهای من این آبهای اهلی وحشت تا چشم بیند کاروان هول و هذیانست این کیست؟ گرگی محتضر، زخمیاش بر گردن با زخمههای دم به دم...
-
مرد و مرکب - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 5 شهریور 1394 18:11
گفت راوی: راه از این دو روند آسود گردها خوابید روز رفت و شب فراز آمد گوهر آجین کبود پیر باز آمد چون گذشت از شب دو کوته پاس بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو که: شما خوابید، ما بیدار خرم و آسودهتان خفتار بشنو اما ز آن دلیر شیر گیر پهنهٔ ناورد گرد گردان گرد مرد مردان مرد که به خود جنبید و گرد از شانهها افشاند چشم بر...
-
قصه شهر سنگستان - مهدی اخوان ثالث
چهارشنبه 4 شهریور 1394 18:08
دو تا کفتر نشستهاند روی شاخهٔ سدر کهنسالی که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر دو دلجو مهربان با هم دو غمگین قصه گوی غصههای هر دوان با هم خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم دو تنها رهگذر کفتر نوازشهای این آن را تسلی بخش تسلیهای آن این را نوازشگر خطاب ار هست: خواهر جان جوابش: جان خواهر جان بگو با...
-
کتیبه - مهدی اخوان ثالث
سهشنبه 3 شهریور 1394 18:08
فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود و ما اینسو نشسته، خسته انبوهی زن و مرد و جوان و پیر همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای و با زنجیر اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی به سویش میتوانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر ندانستیم ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم چنین...
-
منزلی در دوردست - مهدی اخوان ثالث
سهشنبه 3 شهریور 1394 18:02
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم لیک ای ندانم چون و چند ! ای دور تو بسا کاراسته باشی به آیینی که دلخواهست دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک کاش این را نیز میدانستم ، ای نشناخته منزل که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه یا کدام است آن که بیراهست ای به رایم ، نه به رایم ساخته...
-
منظومه شکار - مهدی اخوان ثالث
دوشنبه 2 شهریور 1394 12:30
پیرمرد شکارچی وقتی که روز آمده ، اما نرفته شب صیاد پیر ، گنج کهنسال آزمون با پشتواره ای و تفنگی و دشنه ای نا شسته رو ، ز خانه گذارد قدم برون جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان خوابیده است ، و خفته بسی راز ها در او صیاد پیر ، شانه گرانبار از تفنگ اینک به آستانه ی جنگل رسیده است آنجا که آبشار چو ایینه ای بلند تصویر ساز روز...
-
باغ من - مهدی اخوان ثالث
یکشنبه 1 شهریور 1394 01:10
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران ، سرودش باد جامه اش شولای عریانی ست ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله ی زر تا پودش باد گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نومیدان چشم در راه بهاری...
-
هستن - مهدی اخوان ثالث
یکشنبه 1 شهریور 1394 01:07
گفت و گو از پاک و ناپاک است وز کم وبیش زلال آب و ایینه وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک دارد اندر پستوی سینه هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از وی گوید این ناپاک و آن پاک است این بسان شبنم خورشید وان بسان لیسکی لولنده در خاک است نیز من پیمانه ای دارم با سبوی خویش ، کز آن می تراود زهر گفت و گو از...
-
چاووشی - مهدی اخوان ثالث
جمعه 30 مرداد 1394 13:42
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند گرفته کولبار زاد ره بر دوش فشرده چوبدست خیزران در مشت گهی پر گوی و گه خاموش در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند ما هم راه خود را می کنیم آغاز سه ره پیداست نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر نخستین : راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته ، اما رو به...
-
آواز کرک -
جمعه 30 مرداد 1394 13:23
بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟ کرک جان ! خوب می خوانی من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد چو بوی بالهای سوخته ات پرواز خواهم داد گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار کرک جان ! بنده ی دم باش بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست ته تنها بال و پر ، بال نظر...
-
پند - مهدی اخوان ثالث
جمعه 30 مرداد 1394 13:18
خز در لکت ای حیوان ! که سرما نهانی دستش اندر دست مرگ است مبادا پوزه ات بیرون بماند که بیرون برف و باران و تگرگ است نه قزاقی ، نه بابونه ، نه پونه چه خالی مانده سفره ی جو کناران هنوز ای دوست ، صد فرسنگ باقی ست ازین بیراهه تا شهر بهاران مبادا چشم خود برهم گذاری نه چشم اختر است این ، چشم گرگ است همه گرگند و بیمار و گرسنه...
-
پرنده ای در دوزخ - مهدی اخوان ثالث
جمعه 30 مرداد 1394 13:15
نگفتندش چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر که آنجا آتش و دود است نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پاک جوانت را همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست همه رنج است و رنجی غربت آلود است پرید از جان پناهش مرغک معصوم درین مسموم شهر شوم پرید ، اما کجا باید فرود اید ؟ نشست آنجا که برجی...
-
لحظه ی دیدار - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 29 مرداد 1394 11:27
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست و آبرویم را نریزی ، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است
-
سرود پناهنده - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 29 مرداد 1394 11:24
نجوا کنان به زمزمه سرگرم مردی ست با سرودی غمناک خسته دلی ، شکسته دلی ، بیزار از سر فکنده تاج عرب بر خاک این شرزه شیر بیشه ی دین ، ایت خدا بی هیچ باک و بیم و ادا سوی عجم کشیده دلش ، از عرب جدا امشب به جای تاج عرب شوق کوچ به سر دارد آهسته می سراید و با خویش امشب سرود و سر دگر دارد نجوا کنان به زمزمه ، نالان و بی قرار با...
-
پاسخ - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 29 مرداد 1394 11:10
چه می کنی ؟ چه می کنی ؟ درین پلید دخمه ها سیاهها ، کبودها بخارها و دودها ؟ ببین چه تیشه میزنی به ریشه ی جوانیت به عمر و زندگانیت به هستیت ، جوانیت تبه شدی و مردنی به گورکن سپردنی چه می کنی ؟ چه می کنی ؟ چه می کنم ؟ بیا ببین که چون یلان تهمتن چه سان نبرد می کنم اجاق این شراره را که سوزد و گدازدم چو آتش وجود خود خموش و...
-
آب و آتش -مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 29 مرداد 1394 11:07
آب و آتش نسبتی دارند جاویدان مثل شب با روز ، اما از شگفتیها ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما آتشی با شعله های آبی زیبا آه سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم آتشی سوزان و سوزاننده و زنده چشمه ی بس پاکی روشن هم فروغ و فر دیرین را فروزنده هم چراغ شب زدای معبر فردا آب و آتش نسبتی دارند دیرینه آتشی که آب می پاشند بر آن ،...
-
داوری - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 29 مرداد 1394 11:05
هر که آمد بار خود را بست و رفت ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب ز آن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟ زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
-
فسانه - مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 29 مرداد 1394 11:04
گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود دیگر نمانده بود برایم بهانه ای جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور می خواست پر کند روح مرا ، چو روزن تاریکخانه ای اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود از آشیان ساده ی روحی فرشته وار کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود خندید با...